|
دخــــتر مــــرداب ساقه شکستن رسم طوفان است تونسیم باش ونوازش کن.
| ||
|
سلام چه هفته بدی بود از اول هفته با یه حسّ دلتنگی شروع شد ، تا اینکه ۲شنبه اومدی باهام حرف زدی ، حال توام گرفته بود ،تا حال تورو دیدم بد تر شدم ،دلتنگیم شد یه بغض،ولی گرفتم جلوی بغضمو پرسیدم چی شده به من بگو من همدردت میشم هرچی داری به من بگو من میشم قبرستان غصّههات ،نگفتی بهم ،شبو همراه با غصّه ي تو خوابیدم ...
یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد ،سر ظهر باز اومدی باهام شروع کردی حرف زدن از همچی گفتی ولی از دلت نگفتی که چی توشه ،میفهمیدم غم داری ، غصّه داری ،توام دلتنگی ،توام تو کارت مشکل داری ،حرف زدنت فرق داشت با روزهای دیگه ،باز هم پرسیدم ولی نگفتی ، تا اینکه شب شد ،یهو رفتی ،یه ساعت بعدش که برگشتی ،با اولین حرفت فهمیدم داغونی ،گفتی مشروب خوردی ،معذرت خواستی ،به روی خودم نیاوردم ،گفتم جاش نیست خودت داغونی من دعوات کنم داغون تر میشی ،بذار اینبارو میگذارم اشکالی نداره ،تو آروم بشی منم آروم میشم ،شروع کردی از غمه دلت گفتی ،از گیره توی کارت از فامیلت ،هر کلمهای که مینوشتی منم باهات میسوختم ،تو آروم میشدی منم آروم میشدم ،اما جایی رسیدی که از گذشتت گفتی دیگه اونجا شاید تو آروم میشدی که حرف دلتو خالی میکردی اما من به غمه تو دلم اضافه تر میشد ،هر کلمات واسم اندازه یه وزنه چن صد کیلوئ بود که انگار به دلم فشار میاورد ،از عشق قدیمت ،میدونم گذشته ها گذشته ،میدونم دیگه تو زندگیت نیستن ،اما من دختریام که نمیتونم به راحتی همهچیو هضم کنم ،نمیتونم به دل نگیرم ،اینجای حرفات یاد آهنگه کی به جز من از گروه آریان افتادم ،اون تیکش که میگه ( میگفتی و منم چشمامو رو حرفات میبستم ،بغضت میشکستو با تو من هم میشکستم )واقعاً اون لحظه خودم صدای ترک قلبمو میشنیدم ،نمیدونم چرا اینجوری شده بودم ،داغون بودم ،داغوونتر شدم ،ولی از یک طرف خوش حال بودم که تو داری آروم میشی ،تو باره روی قلبت داره کم میشه ،با هر حرفیو هر چیزی که بود سعی میکردم آرومت کنم ،با اینکه از اینور دل خودم پر بود ،تا اینکه گفتی دیگه آروم شدیو حالا میخوای بری بخوابی ،شب به خیر گفتی خوابیدي .... بعده تو که خوابت برد ،من تا خود صبح بیدار بودم ،دلم سنگین بود نمیدونستم چجوری خالیش کنم ،اشکم نمیومد ،خیلی سعی کردم فرداش باهات معمولی حرف بزنم ،اما نشد ،یعنی نمیتونستم ،خودت فهمیدی لحن کلامم تغییر کرده ،نمیتونستم مثل اول باشم نمیدونم چرا ،تا روز ۵شنبه که تولد یکی از دوستم بود با ندا رفتیم اول براش کادو خریدیم ،شبم با هم رفتیم تولد بعده شام ،پیچوندیم اونارو با هم راه افتادیم تو خیابونا ،با تو هم داشتم چت میکردم ،گفتم اومدم تولد با دوستام ،که یهو زنگ زدی ،خوش حال شدم ،اما وقتی جواب دادم به شوخیو خنده گفتی که گوشیمو بدم دست دوستام که باهاشون حرف بزنی... یه حالی پیدا کردم که بماند ... گوشیو بدون هیچ حرفی دادم دست ندا ،گفتم باهاش حرف بزن ،۱۰ دقیقه شاید با ندا حرف زد،به ندا گفت حالا موبایلو بده به خودش (یعنی من) به ندا گفتم بهش بگو صدا واضح نمیاد و خداحافظی کن و قطع کن ،ندا هم گفت باشه ،قطع کرد ،بده ۲ دقیقه اومد پیام داد گفت ناراحت شدی ؟ ،نمیدونستم چی باید جواب بدم ،دلم گرفته بود ... با ندا رفتیم پشت یه کافی شاپ ،اونجا یه بار بود ،تو تاریکی اونجا یه میزو صندلی بود اونجا نشستیم ندا یه آهنگ غمگین گذاشت ،همونجا زدم زیر گریه ،اشکم همینجور داشت میومد ، مردم که از اونجا رد میشدن فکر میکردن شاید مستیم حالمون خرابه ،اما نمیدونستم تو دلم چی میگذره ،با اون همه که گریه کردم ،هنوز آروم نشده بودم ،دوست داشتم تا خود صبح اونجا بشینمو گریه کنم، ولی دیگه ندا نذاشت بلندم کرد رفتیم طرف خونه ،حال هیچی نداشتم ،نمیدونم چجوری خودمو آروم کنم خیلی دلم گرفته هرچی خودمو سر گرم میکنم بازم تغییر نمیکنه حالم خدا کنه هرچی زودتر خوب شم ،
ایشالا شما هفته خوبی رو پشت سر گذاشته باشین ...
اون چیزارو ساعت ۴:۴۷ نوشتم ، از این تیکه به بعد الان نوشتم ساعتِ ۱۰:۰۰ الان خییییلی خوش حالم نیستم ، [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 16:47 ] [ sO]-[i!! ]
سلام باز شنبه شد ، فردا کار ، تو کارم ۴ بار اشتباه کردم قراره ماه بعدی از حقوقم کسر شه،خیلی ناراحتم. ولی هفته خوبیرو پشت سر گذشتم ، فقط یک شنبه و دو شنبه رو سر کار رفتم ، روز سه شنبه یه ایمیل زدم به مدیرمون که حالم خوب نیست و میخوام برم خونه اون هم قبول کرد ، رفتم دانشگاه پیش ندا ، که بعدش با هم بریم بیرون بگردیم ،ندا هم کلاس هاش رو پیچوند و با هم رفتیم سوار مترو شدیم ، تو مترو کلی کل کل میکردیم که کجا بریم که بهمون خوش بگذره ،آخرم گفتیم بریم خونشون ،بخوابیم . خلاصه ندا زنگ زد به مامانش که من دارم باهاش میام ،یه نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم ،کلی هم تو راه خندیدیم ،مامانش برنجو مرغ درست کرده بود،انصافا خیلی خوش مزه بودو چسپید، دستش درد نکنه ،بد از اون هم پرده اتاقو کشیدیم که بخوابیم ،ولی مگه خوابمون میبرد ، کلی مسخره باز در آوردیم ،دیدم مامانش کلی چیز میز درست کرده واسه عصرونه ،کلی خجالت داد منو ،منو با کلی اصرار واسه شام نگاه داشت ،بعده شم هم ندا با مامانش همراهم اومدن تا مترو رسوندنٔ منو ،خلاصه خیلی روز خوبی بود ، چهار شنبه هم خودمو زدم به مریضی نرفتم سر کار ،پنج شنبه هم که شبهاش با ندا قرار دارم ، رفتم کار بعده کار رفتم طرف دانشگاش که از اونجا بریم رستوران فری کثیف ،خلاصه شب شد منو ندا با خواهرش نسرینو دوستش مریم رفتیم طرف فری کثیف ،فقط خدا خدا میکردم که شلوغ نباشه ،رسیدیم اونجا دعام مستجاب شده بود ،هییچکی نبود خلوته خلوت ،من سوگلی سفارش دادم ،ندا خفن ،نسرینو مریم ساندویچ پ نه پ ،منتظر بودیم سفارشو بیارن که ۲تا پسر عرب از راه رسیدن ،به عمد میز بقلی ما نشستن ،کلی چرتو پرت گفتن ،اول به سرمون زد باهاشون یه چن کلوم حرف بزنیم بیل غذارو بندازیم رو اونا ،بعد گفتیم ارزش هم صحبتی ندران ، خلاصه دیدن از ما هیچ عکسل عملی نمیبینن ، پا شدن رفتن ،ما هم غذامون رو با کلی خنده و شوخی خوردیم ،ساعت ۹ اینا بود که رفتیم طرف خون یه رب ساعت تو راه بودم تا رسیدم خونه دیگه خسته کوفته بودم ،لباسمو عوض کردم لپ تاپ روشن کردم که بازیرو آپدیت کنم ،همونجری رو لپ تاپ خوابم برده بود دیگه خواهرم همهچیو جمع کرده بود . جمعه هم خوب بود با عشقم کل روز تا ساعت ۹ چت میکردم که ۲ِ بامداد اون باشه ،دیگه رفت خوابید منم چتمون رو مثل همیشه مرور کردم تا خوابم برد ،شنبه هم همینطور گذشت ،الانم که دارم اینهارو مینویسم فردا باز کارم شروع میشه ،دیگه نمیتونم آاپ کنم تا جمعه ،
پیشا پیش نوروز رو هم به همه تبریک میگم. [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 0:14 ] [ sO]-[i!! ]
سلام ! واقعاً مثل کسیام که افتاده باشه تو یه باتلاق ،هرچی دستو پا میزنم که بیام بیرون ،ولی بیشتر دارم غرق میشم ،از چاله در اومدم افتادم تو چاه ،الان واقعاً معنیه این جمله رو میفهمم . نمیدونم آخه خدای من اگه قسمت نیست چرا میذاری سر راهام ، همش تجربست ،من ناراحت نیستم خدا ،همهچیز یه تجربست ،یه امتحانه ،ولی دلم گرفته آخه من هنوز آمادگی این امتحان سختو ندارم ،خودت کمکم کن ،پشتم باش تنهام نگذار،
میدونم تو دلش چیه ،اونم نمیخواد این کارارو بکنه ،ولی من میخوام بهش بگم که چه سختی باشه چه راحتی این کارها به جایی نمیرسه ،کاشکی بتونم ،جرأت گفتنش رو داشته باشم،
دلم واسه قبلا تنگ شده که هیچ درگیریه ذهنی نداشتم ، هیچ حرفی برای امروز ندارم ،منتظرم هرچی زودتر شب بشه برم باشگاه ،حد اقل از این فضای کسل کنندهٔ خونه دور بشم ،فردا هم وقت بیمارستان دارم . پس فردا هم باز کار ، همه روزا تکراری شده ،هیچ تغییری نیست ،هیچ سر گرمی جدیدی نیست، تحفه برام یه کاری کن یه سرگرمی جور کن ایشالله شما جمعه خوبی داشته باشین . [ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 22:47 ] [ sO]-[i!! ]
سلام تحفهی خودم ، بذار از دیروز برات بنویسم ، صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدم ،رفتم شرکت ،دیدم همه هم کارام جم شدن خوشحال هرکی یه دوربین عکاسی انداخته گردنش ، خلاصه کلی خوشحال بودن ،منم با خودم دوربین برده بودم، از تو خود آفیس دست جمعی کلی عکس انداختیم ،با فیگورهای مختلف ،یه نیم ساعتی همینجوری داشتیم حرف میزدیم با هم تا گفتن سرویس اومده و همه برین سوار شین تا بریم طرف اسکله... ،دیدم همکارم میشل نیست هرچی اینور اونورو نگاه کردم دیدم اصلا نمیتونم پیداش کنم ،آخر مجبور شدم برم ،سوار سرویس که شدم دیدم بله خانم بدو بدو رفته واسه من جا گرفته صندلی اول ،نشستم خلاصه راه افتادیم طرف اسکله، بین راه هم کلی ادگارد ازمون عکس گرفت با دوربینش، من حالم گرفته بود چون میخواستم همکار قبلیم منا که اون هم ایرانی بود باهام باشه ، ولی چون اون به خاطره اخلاق مدیرمون استعفا داده بود ،دیگه باهامون نبود ، ولی اگه بود بین اون همه فیلیپینی و چینی و هندی ، میتونستیم همراه خوبی برای هم باشیم ،یه ۱۰ دقیقه تو راه بودیم تا رسیدیم ،پیاده شدیم رفتیم طرفه در ورودی ،یه آقایی رهنماییمون طرف کشتی ، یه کشتی ۱۲ طبقه بود ،که عکسشو میزارم براتون ببینین ،خیلی شیکو بزرگ بود ،رفتیم داخل آیدی کارتمونو چک کردن ،بعد اجازه دادن بریم داخل ،داخلش برای من زیاد جالب نبود ، مثل هتل بود هر قدم که میرفتی جلو یه سالن بودو چنتا مبل گذاشته بودن ،هم کارام که کلی ذوق مرگ شده بودن هرجا میرسیدن کلی عکس مینداختن ،تا اینکه مارو راهنمایی کردن طرف عرشه کشتی ،که دیدم بعله ،مسافران محترم همه کنار استخر دراز کشیدن با چه افتضاحی دارن همام آفتاب میگیرن ،خلاصه از ۱۱ تا ۱ کل کشتی رو به ما نشون دادن، ساعت ۱ هم گفتن وقت ناهاره مارو راهنمایی کردن طرف سالن غذا خوری، منم با بقیه هم کارام یه بشقاب برداشتم تو صف بودیم که نوبت ما بشه بریم غذا بکشیم برای خودمون ، نوبت من که شد اول یه کم سالاد برداشتم ،بعد رسیدم قسمت گوشت ، چشمتون روز بد نبینه ،بوی گنده گوشت گندیدهٔ کرم زده میومد ، بعد که اسمارو خندم دیدم همش گوشت خوکه ، خوکه توی خون ،حالم داشت به هم میخورد ،همون سالادی که تو بشقابم بودو یکم بوو کردم دیدم اونم بوی سبزی گندیده میده ،خلاصه حالت تهوع داشتم اون موقع ،بشقابو برگردوندم ،رفتم یجا دست خالی نشستم ،بعد دیدم از اونور دارن شیرینی میارن میخورن ،رفتم اون بخش دیدم ،بستنیو کیک گذاشتن ،یه کم بستنی برداشتم ، قاشقو پر کردم گذاشتم دهنم دیدم این اصلا بستنی نیست خامه خالی ،کاسه رو نیمه گذشتم رو میز ،یکی از همکارم که هندیه اومد طرفم گفت این خوشمزه بود؟ گفتم خامه خالیه ،بستنی نیست ، گفت من پرسیدم این خامه با مشروبه ، دیگه اون لحظه من داشتم اشپزو هرکی که تو اون بوفه کار میکرد لعنت میکردم ،واقعاً خیلی حالم گرفته بود ،ساعت ۲:۳۰ برگدوندنمون اسکله ، تا رفتیم باز شرکت و برگشتم خونه ساعت ۳:۳۰ بود ، تاکسی گرفتم از ایستگاه مترو اومدم خونه ، زنگ زدم دوستم تا بیاد پیشم تنها نباشم ،دوستم هم با خودش کلی چیپس اورده بود همرو خوردم جاتون خالی ، اینم داستان جمعه ایشالله شما جمعه خوبی رو پشت سر گذشته باشین .
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 17:16 ] [ sO]-[i!! ]
ای بابا چه روزگاری شده ،دیگه دوست هم به دوست رحم نمیکنه ،از کسی نارو خوردم که خدائی دوسش داشتم، دوستم بود ،بهش اعتماد کرده بودم ،لامصب اعتماد بد دردیه مثل اعتیاد میمونه ،به یکی اعتماد کنی یعنی دیگه معتاده طرف شودی ، ولی خیالی نیست ،من بخشیدمش خیلی وقته ،ولی از دوستت نارفیقی ببینی خیلی بده ، این همه کتاب رمان خوندم تو دوره دبیرستان ،راهنمایی ،همش میگفتم بابا این داستانها خیالیه ،الان زندگی خودم شده مثل یکی از همون داستانها ،۱۹ سالمه ولی حسّ میکنم خیلی پیر شدم . از کارایه کسی که دوسش دارم خوشم نمیاد ،دوست ندارم بهش بگم ،میدونم ناراحت میشه، خودشم میدون کارش خوب نیست از راه درست نمیره ، ولی خوب چیکار کنم ،نمیخوام ناراحتش کنم، بهش گفتم چند بار ولی همش میگه از مجبوریه ... کارش گیره ،براش دعا میکنم زودتر گیره کارش حل بشه که دیگه نیازی نداشته باشه بره سمته این کارای بدو خلاف .. امروز با ندا و خواهرم رفته بودیم لبه خور ،خیلیییییییی سررررررررد بوووود ،داشتیم میلرزیدیم از سرما ،ماستو چیپس فلفلی میخوردیم کلللللییی چسپیییددد ، دیگه کلا برنامه ۵شنبه شبها شده این که بعد کار با ندا و خواهرم برم لبه خور ۳-۴ ساعتی بشینیم کلی خوش میگذره .. ندا رو خیلی دوست دارم خدائی با اون خیلی بهم خوش میگذره فقط با اون هستم که از ته دل میخندم و خوش میگذرونم فردا جمعست از طرف شرکت تو کشتی دعوت شدیم واسه نهار ،از صبح ساعت ۱۰ تا ۵ عصر ، با همکارام ،خدا کنه خوش بگذره ،اگه ندا بود باهام ،خیلی خوش میگذشت ، ولی حیف که گفتن هیچ کس غیر از کارمند شرکت نباید باشه . ایشالله که مشکله دانشگاهه ندا هم حل بشه. ایشالله که مشکله همه حل بشه [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 0:43 ] [ sO]-[i!! ]
akharin postam esfande 1989 ,, alan 2sale gozashte man inja hichi naneveshtam ,delam vasat tang shode tohfe :(
delam vase sale 89.88.87.86 ... kashki dobare bargardam hamoon sal ke dargirim tedad bazdid konande in weblog bood o darsaei ke bayad vase fardae madresam mikhondam , migzare 5-6 sali ,az oon mogheha ta alan, age , kash , shayad ,oon moghe in kalameharo nemifahmidam yani chi ,migoftam age begzare yani gozashte , dge chera agaro kash ? vali hala vaghan mifahmam yani chi !! az hamechi bizaram ,vali az to tohfe hichvaght bizar nemisham , hamishe harfe delamo neveshtam vasat,bade to koli webloge dge sakhtam dastanaye parakande neveshtam ,vali hich kodomo yadam nist , raste ke migan bache aval ye chize dgast ,
delam pore tohfe , az hamechi rakab khordam , az hame , az doostam ,az eshgham , az donyam .. man az DONYAM rakab khordam tohfejanam
kheili delgiram,dge ba doostam behem khosh nemigzare ,khodam delam vase oon khandeham tang shode , khodam delam vase khodam tang shode , tohfe dargiram midoni ?rasti miram sare kar to ye traveli kar mikonam bakhshe visa , karesh khobe ,deghat mikhad faghat ,vali mano ke mishnasi az yeja mondan khosham nemiad zood khaste misham,hatta az adama , rasti ye chize dge ,ashegh shodam,asheghe ye pesare ke donyash ta donyaye man 10000 donya faselas , nemidonam akharesh chi mishe vali khob man doosesh daram ,bishtar az to nabashe kamtar az to nist motmaen bash :* midoni mitarsam ,az eshgh ,vali na ! nemitarsam khoda bahame <3
az alan har shab miam behet sar mizanam ,dge dargirim in nist ke chanta bazdid konande daram ,faghat mikham bargehato por konam ,cherk neminevisam motmaen bash :*
dele to dele mane <3 Dooset daram TOHFE khoshhalam ke daramet <3
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 22:55 ] [ sO]-[i!! ]
من زنم٬ همانکه شما به جرم عشق ورزیدن ٬ سنگسارش می کنید . اما خود٬ در خلوت به حریم همه دست درازی می کنید ! من زنم٬ همانکه به جرم اندیشیدن٬ ناقص العقلش می خوانید ٬ اما در نهان٬ افسوس می خورید که نمی توانید مثل من بیاندیشید ! من زنم٬ همانکه به جرم ظریف بودنم٬ مرا ضعیفه مینامید ٬ اما در تنهاییتان از قدرت جذابیتم ٬در شگفت میمانید ! من زنم ٬ همانکه طبیعت بودنم ٬ شما را به لرزه می اندازد ٬ وشما همیشه در جستجوی آنید که قفس بر اندامم زنید ٬ من یک زنم٬ دخترم ٬ همسرم ٬ مادرم ٬خواهرم من عاطفه ام ٬دلآرامم٬ زهرا یم سحرم ٬ ترانه ام ٬ ندایم ! من فریاد درگلو مانده ی انسانم٬ بغض فروخورده ی شهلا وسهیلایم٬ من خفه شدم از این همه دروغ وریا ٬ له شدم زیر بار این همه جور وجفا ٬ من دگر امروز فریاد شده ام ٬ صدا شده ام ! من آمده ام تا بنیاد مکروحقه بازییتان را ٬ به هم زنم ! من آمده ام تا قدرت پوشالی تان را ٬ بشکنم ! قانون من درآوردی تان را٬ خط بزنم ! و عصز طلایی این سرزمین را بامهر خود رقم زنم ٬ که من زنم [ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ] [ 15:58 ] [ sO]-[i!! ]
راستش نه خوشحالم نه ناراحت یه حس متفاوتی دارم
رفتم تو 18 سالگی,به همین راحتی
دلم واسه همه دوستام تنگ شده ولی اصلا حسی واسه دیدنشون ندارم
آرزو میکنم همتون خوشحال و موفق باشین تو همه کارا
[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 15:33 ] [ sO]-[i!! ]
یه ســــــــــلام برا همتون خوبین سر حالین چیکارا کردین تا حالا چیکار داشتین میکردین اصلاچیکار میخواین بکنین؟![]() اولا ممنون از همه اونایی که به خاطر نبودن چن روزم واسم کامنت گذاشتن و یادی از ما کردن من نمیدونم چه هیزم تری به این کامپیوتر فروختم که دقیقا هر وقت کار ضروری باهاش دارم خراب میشه منم اعصابم خورد شد اینترنت شدم گشتم. در طی این عملیات هیجان آور خسته کننده چش در آور کور شونده آور) خلاصه... پس از دانلود و نصب بر روی کامپیوتر شروع به شکنجه کامپیوتر کردم اونم چجوری؟؟؟ با زدن یه کلیک روی اسکن... ناله های غیــــــــــــــژ غیـــــــــــــــــــــــژ کامپیوتر گوش فلک رو کر میکرد منم چه کیفی میکردم تا اینکه یهو ناله هاش قطع شد ترسیدم گفتم شاید مرد اونجوری دیگه اعدام رو شاخشه دستپاچه شده بودم نمیدونستم چیکار کنم خدا پدر و مادر این شبکه آموزش رو بیامرزه که برنامه کمک امداد و میذاشت منم نگا میکردم و از اونجا تنفس مصنوعی و یاد گرفته بودم¸خلاصه شروع کردم به تنفس مصنوعی دادن¸اول دو انگشت رو گذاشتم روی قفسه سینه دکمه رستارت و با یه فشار اونو رستارت کردم ¸حالا منتظر واکنشش بودم که یه غیــژ غیــژ کوچکی شنیدم با یه حرکت عرق رو صورتم رو با آستینم پاک کردم و نشستم رو صندلی و منتظر واکنش نهایی شدم که دیدم بــــــــله دوباره جون گرفت ونوار قلبش به حالت طبیعی در اومدخوشحال و پیروز از اتاق اومدم بیرون و خونواده ام با کف زدن و سوت کشیدن از من تحسین و تمجید کردن خوشی تموم شد!!! قصه ما به سر رسید ایمل من ولی هنوز به مقصدش نرسید... [ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 11:41 ] [ sO]-[i!! ]
سلام عزیزان امروز خیلی خوشحالم نمیدونم چرا شاید واسه اینه مامانم اینا دارن میرن و ما باز خونه مجردی گیر اورودیم که تا صبح بیدار بمونیم اینجا هم وستون یه داستان جالب گذاشتم شاید واسه خیلیا مخصوصا علی تکراریه که 100% تکراریه واسش _________________________________________________________ _________________________________________________________ وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ... و باقی در ادامه مطلب... ادامه مطلب [ سه شنبه هجدهم آبان 1389 ] [ 16:38 ] [ sO]-[i!! ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||